• RSS
  • Delicious
  • Digg
  • Facebook
  • Twitter
  • Linkedin

Wednesday, July 10, 2013

یک شهروند بهایی از ادامه تحصیل محروم شد

Posted by UNITY4IRAN On 11:04 AM No comments

"آیدا بندی" شهروند بهایی و دانشجوی ترم دو رشته زبان و ادبیات انگلیسی شیراز از ادامه تحصیل در دانشگاه پیام نور شیرزا محروم شد.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، مسئولین دانشگاه به این شهروند بهایی اعلام کرده اند که یا مسلمان شود و به درسش ادامه دهد و یا مانند سایر بهاییان به خارج از کشور برود.
وی طی متنی که برای خبرگزاری هرانا ارسال کرده است، ماجرا را چنین شرح می‌دهد:
متن زیر شرحی است از زمان ورود به ترم دوّم رشته ی  زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه پیام نور شیراز
پس از ثبت نام غیر حضوری و ورود به دانشگاه و انتخاب واحد سر کلاس‌ها طبق برنامه حضور یافتم تا اینکه زمان ثبت نام حضوری فرا رسید.  تمام  مدارک را طبق درخواست دانشگاه فراهم کردم. اما در موقع تحویل مدارک، فرمی را که شامل گزینه مذهب می شد خالی گذاشتم. بلافاصله مسئول اخذ مدارک از من خواست تا این گزینه را پر کنم. و من قید کردم "بهایی". در این مرحله از ثبت نام باید همان برگه که توسط مسئول این بخش امضا و مهر شده را به مسئول بعدی میدادم برای ادامه عملیات ثبت نام، اما آن برگه را از من گرفتند و گفتند "اشکال ندارد برو بقیه کارهایت را انجام بده این برگه استثناً پیش من میماند. به مسئولین بعدی بگو این برگه پیش خانم ... است."
من هم مثل بقیه ثبت نام کردم و کارت دانشجوییم را دریافت کردم.
دو روز بعد صبح حدود ساعت ۸:۳۰ به من زنگ زدند. "از دانشگاه پیام نور تماس میگیرم. پرونده شما دچار مشکل است. برای حل مشکل به تهران بروید!"
من پرسیدم چه مشکلی اما جوابی ندادند. همان روز کلاس داشتم و زودتر رفتم تا ببینم اصلا چه کسی به من زنگ زده. به دفتر رئیس دانشگاه "دکتر رمضانی" رفتم. اجازه ملاقات ندادند. منشی ایشان گفتند نامه بنویس. نوشتم. دو ساعت تمام پشت در اتاق ایشان نشستم. تا بالاخره زیر نامه من نوشتند " آقای مهبدی لطفا پیگیری کنید" ( من در نامه غید کرده بودم دلیل مشکل پرونده ام را نمی دانم)
رفتم حضور آقای مهبدی (مسئول ثبت نام) ایشان نوشتند "من خبر ندارم مشکل چیست اما این را میدانم تا زمانی که با آقای زارع هماهنگ نشود ادامه تحصیل برای ایشان غیر ممکن است" نامه را مجددا حضور ریاست بردم اما باز هم جوابی از اتاقشان بیرون نیامد. تا اینکه وقت ناهار شد و ایشان قصد خروج از اتاقشان را کردند. و چاره ای نداشتند جز اینکه به حرف های من در راه گوش کنند و من قضیه را گفتم. شماره من را گرفتند که با من تماس بگیرند.
ظهر همان روز از دانشگاه زنگ زدند و گفتند ما در حال پیگیری هستیم و اصلا نمی دانیم چه کسی با شما تماس گرفته و حتما فردا تماس خواهیم گرفت. اما تماس نگرفتند تا یک هفته بعد خودم تماس گرفتم. چون تاریخ امتحانات نزدیک بود و من نگران بودم که کارت ورود به جلسه به من ندهند.
در تماس بالاخره کسی را که با من تلفنی صحبت کرده بود را پیدا کردم. (مدیر آموزشی دانشگاه) و گفتند تلفنی توضیح نمی دهم. بیا اینجا.
رفتم. به من گفتند برو عقب بایست. کیفت را بگذار آخر اتاق! موبایلت را بگذار در کیفت! شاید نگران ضبط کردن صدایشان و شاید نگران عملیات بمب گذاری بودند.
خلاصه به من گفتند تو خودت میدانی مشکلت چیست. گفتم مسئله ام را می دانم اما مشکلم را نه. (خیلی خیلی آرام حرف میزدند. طوری که مجبور می شدم مدام بپرسم چی؟ انگار کسی قرار است صدایشان را بشنود که نباید.)
گفتند تو یا مسلمان شو و به درست ادامه بده یا مثل بقیه بهایی ها برو خارج درست را بخوان. من هم متاسفم که نمیتوانید اینجا درس بخوانید اما از دست من کاری بر نمی آید. گفتم اینجا کشور من است. چرا نباید همین جا باشم. اعتقاد من چه ربطی به تحصیلم دارد. گفتند قانون است. حتی اگر به تهران هم بروی فایده ای ندارد. هیچ جا مشکل تو را حل نمی کند. برگشتم. و سایت دانشگاه را چک کردم و دیدم نمی توانم وارد شوم و ....

0 comments:

Post a Comment