• RSS
  • Delicious
  • Digg
  • Facebook
  • Twitter
  • Linkedin

Monday, July 8, 2013

پسری که خودش را از طبقه چهارم پرت کرد

Posted by UNITY4IRAN On 11:12 AM No comments

آفتاب: مریم نوابی نژاد- این که یک نفر را آنقدر دوست داشته باشی که اگر تو را نخواهد ندانی با ادامه ی زندگی ات چه باید بکنی. این که اگر سایه آن آدم را از روی زندگی ات بردارند دنیا برایت مثل عکس های سیاه و سفید بیرنگ شود و هیچ رنگی را نبینی و هیچ صدایی را نشنوی و هیچ ستاره ای توی آسمانت نباشد. عرفان قانعی فر یکی از همان آدم هایی است که عشق ویرانش کرد و از نو او را ساخت. پسری که در 18 سالگی عاشق شد اما وقتی مطمئن شد به جایی نمی رسد ، تصمیمش را گرفت. تیر چراغ برق را گرفت و بالا رفت. یک طبقه ، دو طبقه ، سه طبقه... دستش را به لبه ی پشت بام گرفت و خودش را از خانه ی محبوبش بالا کشید. بعد پیامک زد: بیا با هم حرف بزنیم ... جوابی نرسید... چشم هایش را بست و دست هایش را باز کرد و بعد در میان داد و فریاد دیگران صدای محبوبش را نشنید. به هوش که آمد دیگر عاشق نبود.
کودکی ات را در چند جمله بگو
بچه ی شهریارم.بچه ی دوم خانواده که یک خواهر دارم و پنج برادر، پدرم هفت سال پیش فوت کرد. تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخواندم. توی دوران مدرسه آنقدر شلوغ و شیطان بودم که از قصد درس نمی خواندم که تجدید شوم و تابستان هم بروم مدرسه و آتش بسوزانم. معلم ها و مدیر مدرسه فقط مرا زنگ اول می دیدند. می رفتم بیرون گشت هایم را می زدم و زنگ آخر برمی گشتم. پشت مدرسه دیوار کوتاهی داشت که وسوسه می شدم فرار کنم. خیلی قید و بند و چارچوب را دوست ندارم. خیلی پرانرژی ام. همین الان دوسه جا کار می کنم. نمی توانم یک جا بمانم.
بعد از ترک تحصیل ، چه کار کردی ؟ رفتی سراغ کار؟
-آرزوی کودکی ام این بود که روزی مکانیک بشوم. اما یک روز که استادکارم به طرفم آچار پرت کرد، خیلی به من برخورد و دیگر نرفتم.رفتم توی یک صافکاری که رفتار بدتری دیدم و نرفتم. بعد رفتم نجاری و نزدیک دوسال پیش او کار کردم و تولیدی میزهای کامپیوتری زدم. بعد هم رفتم معتاد شدم!
به همین سادگی؟ 
ساده تر از این! با این که از سیگار متنفر بودم و باشگاه رزمی کارها می رفتم و خیال می کردم اگر سرم برود، لب به سیگار نمی زنم ولی یک روز که با دوستم از کنار مردی گذشتیم که جلویش یک جعبه سیگار گذاشته بود، ناخودآگاه زدم زیر جعبه اش که شاید تمام زندگی اش بود و با آن زندگی اش را می گذراند . سیگارهایش روی زمین ریخت. یک بسته برداشتم و توی جیبم گذاشتم و تا خانه کشیدیم.نمی دانم چی شد؟ همیشه دنبال دعوا بودم و با بچه های محل دعوا داشتم. اما اعتیادم از همان جا شروع شد.آنموقع 14 سالم بود.اوایل خانواده ام نمی دانستند. توی کارگاه نجاری تریاک می کشیدم و اسپری می زدم و می آمدم بیرون.
فقط تریاک می کشیدی؟
دوسه سال اول تریاک بود. بعد دوستم آمد و گفت می خواهی ترک کنی؟ گفتم آره. گفت یک مواد جدیدی آمده که اگر این را بکشی دیگر تریاک مصرف نمی کنی. جدید است و اعتیاد هم ندارد.آن ماده ی جدید کراک بود و من نمی دانستم. کشیدم و دیدم از این رو به آن رو شدم. بعد از 10 روز فکر کردم اعتیادم تمام شده. یک روز که نکشیدم انگار دریل گذاشته بودند توی پاهایم و داشتند بدنم را سوراخ می کردند.نمی توانستم حرف بزنم. رفتم پیش دوستم و چند بار زمین خوردم.گفت این که اشکالی ندارد بکش و به همین سادگی معتاد شدم آن هم به کراک.
خرجت را از کجا می آوردی؟
گفتم که تولیدی میزهای کامپیوتری زدم . تمام وسایلم را فروختم و بعد شدم فروشنده ی کراک.کم کم خانواده ام فهمیدند و بعد از مدتی کلنجار دیدند گوشم به هیچ نصیحتی بدهکار نیست این بود که از خانه بیرونم کردند. مدتی پیش دوستم بودم و مدتی توی یک باغ می خوابیدم یک سال وخورده ای به این وضع فلاکت بار گذشت تا این که یک روز یکی از دوستانم را در خیابان دیدم. قیافه ام آنقدر درب و داغان بود که تابلو شده بودم. گفت می خواهی پاک شوی؟ گفتم برو بابا . آن قدر وضعم بد بود که حتی پول نداشتم ترک کنم. گفت فردا بیا اینجا. وضع خوبی نداشتم. دیدم ضرر ندارد بروم ببینم چه می گوید. مرا به کمپ ترک برد . دیدم چه راحت از اعتیادشان حرف می زنند. به دوستم گفتم این ها را هماهنگ کرده ای که گولم بزنی؟ چند روزی که گذشت باورشان کردم. بعد چند روز گفتم می خواهم پاک شوم پول هم ندارم. گفت پس هر روز صبح ساعت 7 با من می آیی و 12 شب تو را می گذارم خانه تان. قبول کردم و بعد از یک ماه پاک شدم و توی همان موسسه کار گرفتم یواش یواش شدم مسئول فروشگاهش، مسئول بخشش و مسئول کمپ و اعتیاد را فراموش کردم. بعد رفتم توی یک سرای سالمندان کار گرفتم گفتم که یک جا بند نمی شوم! الان هم توی کمپ دیگری کار می کنم .
بعد از ترک اعتیاد عاشق شدی؟ 
تازه پاک شده بودم. 18 سالم بود. یک روز به موسسه آمد برای کار. خیلی خوشم آمد . رفتم شماره ام را بدهم نگرفت. یک جور حس پیله کردن در من قوت گرفت. خلاصه آنقدر دنبالش رفتم و آمدم تا با هم آشنا شدیم. خیلی با روح و روانم بازی کرد. یک هو لج می کرد و جواب تلفنم را نمی داد.می گفت برایم این وسایل را بگیر و بیاور. وقتی می رفتم در را باز نمی کرد یا پیامک می زد که وسایل را پشت در بگذار و برو. یک مدلی بود که اصلا نمی شد تعریفش کرد. من هم به خاطرشرایط بعد از ترک اعتیادم روی این آدم گیر کرده بودم. تلفن خانه را قطع می کرد. من هم هی توجیه اش می کردم. به خودم می گفتم دختر خوبی است شرایط زندگی اش سخت بوده و عوض شده. پدرو مادرش هیچ کدام درکش نمی کردند.برادرهایش محدودش می کردند. انگار دلش می خواست تمام بدبختی هایش را سریک نفر خالی کند و راحت بشود و از شانس بدم آن یک نفر من بودم. احساس می کردم خیلی شرایطش شبیه من است.
چطور به مرحله ی خودکش رسیدی؟
به خواهر و مادرم گفتم که باید بروید و او را برایم خواستگاری کنید. مادرم هی می گفت این به درد تو نمی خورد. به گوشم نمی رفت که نمی رفت.یکی دو شب قبلش مادرم را بردم توی ماشین و به او گفتم پشت صندلی ماشین خودش را قایم کند. بعد به او زنگ زدم که یک دقیقه بیا پشت پنجره من ببینمت و برو. آدم بی منطقی شده بودم. ساعت ها ماندیم و نیامد. مادرم ناراحتی کلیه داشت و هی می گفت برویم خانه و من اصرار داشتم که تا او نیاید پشت پنجره نمی رویم. واقعا نمی دانم چه بر سر ذهن و روحم آمده بود. به هیچ چیز و هیچ آدم دیگری فکر نمی کردم. آن شب که نیامد. بعد از چهار ساعت مادرم را بردم خانه و خودم رفتم پشت در خانه شان و تا صبح ماندم ولی باز هم نیامد.
آن وقت تو مادرت را به خواستگاری اش فرستادی؟
خواستم این بلاتکلیفی تمام شود. مطمئن بودم دوستم دارد و جواب رد نمی دهد. اما وقتی مادرم گفت که ساعت ها در خانه شان نشسته و این دختر حاضر نشده حتی یک دقیقه از اتاق بیرون بیاید،رفتم جلوی در خانه شان . سه خشاب قرص خورده بودم. هیچ چیز حالی ام نبود. پیامک زدم که بیا با هم صحبت کنیم.اما نیامد. گریه ام گرفت و گفتم اگر نیایی خودم را می کشم.جواب داد که اگر این کار را نکنی ، مرد نیستی. از تیر چراغ برق بالا رفتم و رفتم و رفتم. دستم را به لبه ی ایوان گرفتم و خودم را از دیوار بالا کشیدم. پیامک زدم که اگر نیایی 30 ثانیه ی دیگر خودم را پرت می کنم پایین. خبری نشد. پیامک زدم 20 ثانیه و بعد پیامک زدم خودم را انداختم و بعد چشم هایم را بستم و پریدم. صدای جیغ آدم های کوچه و خیابان را می شنیدم و دلم می خواست صدای جیغ او را هم بشنوم که نشنیدم و بعد دیگر چیزی نفهمیدم
بدجور آسیب دیدی؟
شانس آوردم و خوردم روی یک نیسان.باید می مُردم ولی خدا خواست یک بار دیگر به دنیا بیایم. با این که آرنجم در رفته بود و انگشت هایم شکسته بود. کتفم زخمی شد ولی آآسیب جدی ندیدم چون سرم به جایی نخورد. چند تا از دندان هایم شکست و پاهایم زخمی شد. ماشین نیسان بدجور آسیب دید ولی من از روی ماشین پرت شدم روی زمین و همین دو مرحله ای شدن ، از شدت ضربه کم کرده بود. بعد که به هوش آمدم فهمیدم چه غلطی کرده ام. هرچه دیگران می گفتند انکار می کردم. می گفتم نه من از تیرچراغ برق بالا می رفتم که افتادم. ولی همه قضیه را می دانستند.دیگر بعد از این اتفاق ، فراموشش کردم.
چقدر مطمئنی که اگر دوباره از کسی خوشت بیاید ، خودت را به خاطرش از بین نمی بری؟
اگر این بار جواب رد بشنوم دیگر قید زندگی ام را نمی زنم. مگر چند بار به دنیا می آیم که بخواهم به خاطر یک دلبستگی ، همه چیزم را ببازم. خیلی معقول تر شده ام.اگر یک نفر واقعا کسی را دوست داشته باشد باید به خاطر تب کردنش بمیرد. من خودم این طوری بودم. اگر سرش درد می گرفت او را می بردم دکتر و تا صبح بالای سرش می ماندم و پلک نمی زدم. اما موقعی که من به خاطر او خودم را پرت کردم ، حتی نیامد کنار پنجره نگاهم کند. معلوم است که دیگر نتوانستم دوستش داشته باشم.
خودکشی چطور نگاهت را به زندگی عوض کرد؟
هر روز که از خواب بیدار می شوم خدا را به خاطر این که به من یک بار دیگر فرصت زندگی داد، شکر می کنم. بارها گفته ام کسی که به مرحله ی خودکشی می رسد ، اعتقادش نسبت به خداوند کور می شود. چراغ ها خاموش می شود و تصویر ها می رود. آن وقت او می ماند با یک صدا. صدایی که مدام فریاد می زند چاره ای جز مُردن نداری. واقعیت مرگ را فهمیدم و مطمئن شدم که اگر می مُردم آن آدمی که این همه برایم اهمیت داشت، سر دو روز فراموشم می کرد.واقعا به این واقعیت رسیدم. بعد خیلی راحت فراموشش کردم و زندگی برایم معنی گرفت. چسبیدم به کار و زندگی و از همه مهم تر به حقیقتی رسیدم که خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم و آن هم وجود تکیه گاهی به اسم خدا بود که بعد از آن اتفاق سعی کردم همیشه به خاطرش بیاورم و فراموشش نکنم.

0 comments:

Post a Comment